مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

381

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شد . اما ملك عبد القادر چون گرد بديد ، گفت : اى قوم ، اين گرد چيست كه جهان فرو گرفت ؟ وزير اعظم بسوى گرد روان شد تا از حقيقت كار آگه شود . سپاهى ديد فزون از ستارگان . در حال بسوى ملك بازگشت و قضيه با او بيان كرد . ملك گفت : در ميان لشگر شو و از سبب آمدن ايشان آگاه باش و از بزرگ اين لشگر جويان شو . از من او را سلام برسان . اگر آمدن او از بهر حاجتى باشد ، ما او را يارى كنيم . و اگر لازم است ، هديتش بفرستيم . كه من از اين لشگر بىپايان بخويشتن بيم دارم . درحال ، وزير بلشگرگاه شد و در ميان لشگر تا آخر روز همىرفت تا بامرا و وزرا و حجاب رسيد و در ميان ايشان همىرفت تا در پيشگاه سلطان حاضر شد . پادشاهى ديد بزرگوار . درحال ، زمين ببوسيد و خواست سر از زمين بردارد . حاجبان ، دوباره و سه‌باره ببوسيدن زمينش بفرمودند . وزير چنان كرد . پس از آن ملك را دعا گفت و سلام ملك عبد القادر برسانيد و گفت : ملك عبد القادر ، عتبهء ترا بوسه ميدهد و سئوال مىكند كه از بهر چه كار آمده‌ايد ؟ اگر شما را با ملكى از ملوك ، جدال هست ، او در خدمت شما سوار شود و اگر شما را حاجتى هست ، برآورد . ملك گفت : اى رسول ، بسوى خداوند خود بازگرد و به او بگو ملك اعظم را ديرگاهيست پسر ناپديد شده و خبر از او نيامده . اگر پسر او در اين شهر باشد ، او را گرفته ، بسوى شهر خود باز خواهد گشت و اگر او را در اينجا حادثه روى داده باشد ، شهر شما را ويران خواهد كرد و مردان شما را كشته و زنان را اسير خواهد نمود . تو اكنون به زودى بنزد خداوند خويش بازگرد و او را از قصد ما آگاه كن . وزير سه بار زمين بوسيده ، بازگشت . و در كار حيران بود و همىرفت تا بملك عبد القادر برسيد . و او را از غايت بيم ، رنگ‌پريده و اندام همىلرزيد . پس ملك را از آن‌چه ديده بود ، آگاه كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .